باستان‌شناسی؛ هنر به خاطر آوردن، دانش پرسیدن

مهرداد ملک‌زاده، عضو هیئت علمی پژوهشگاه میراث‌فرهنگی و گردشگری در یادداشتی نوشت: باستان‌شناسی، پیش از آنکه دانش اشیای کهن باشد، دانشِ انسان است؛ انسانی که پیش از آنکه تاریخ‌نگاران نامش را ثبت کنند، پیش از آنکه شاهان فرمان‌هایشان را بر سنگ بنویسند و پیش از آنکه کاتبان حساب مالیات و غنایم را نگه دارند، زیسته، ساخته، خورده، جنگیده، دوست داشته، مرده و به خاک سپرده شده است. باستان‌شناسی از همان‌جایی آغاز می‌شود که حافظه مکتوب انسان پایان می‌پذیرد؛ اما کارش به آنجا محدود نمی‌ماند. حتی آنجا که هزاران سطر کتیبه و تاریخ‌نامه پیش روی پژوهشگر است، باز هم خاک حرف‌هایی برای گفتن دارد که نویسندگان آن متون یا نخواسته‌اند بگویند یا اساساً ندیده‌اند. تاریخ مکتوب، اغلب روایت کسانی است که امکان نوشتن داشته‌اند؛ باستان‌شناسی می‌تواند صدای کسانی را نیز به گوش ما برساند که هیچ‌گاه نامشان در تاریخ نیامده است.

اهمیت بنیادین باستان‌شناسی شاید همین باشد: بازگرداندن انسان به تاریخی که نباید تنها به نام قدرتمندان نوشته شود. چرا باید باستان‌شناسی کرد؟ آیا دانستن اینکه مردمان چند هزار سال پیش چگونه زندگی می‌کردند، چه ظرف‌هایی می‌ساختند، خانه‌هایشان چه شکلی بود یا مردگانشان را چگونه به خاک می‌سپردند، ضرورتی برای انسان امروز دارد؟

در روزگاری که جهان با بحران‌های زیست‌محیطی، جنگ، مهاجرت، نابرابری و گسست‌های فرهنگی دست‌وپنجه نرم می‌کند، آیا کندوکاو در لایه‌های زمین کاری لوکس و متعلق به روزگار آسودگی است؟ پاسخ روشن است: باستان‌شناسی نه تفننی برای اوقات فراغت ملت‌هاست و نه سرگرمی چند پژوهشگر که از سر علاقه، خاکی را کنار می‌زنند تا کوزه‌ای بیرون بیاورند. باستان‌شناسی یکی از راه‌های شناخت تجربی انسان و جهان انسانی است؛ دانشی که به ما امکان می‌دهد زندگی امروزمان را در چشم‌اندازی بلندمدت‌تر ببینیم و دریابیم آنچه طبیعی، همیشگی و بدیهی می‌پنداریم، اغلب حاصل هزاران سال تجربه، انتخاب، سازگاری و دگرگونی است.انسان امروز گاهی چنان در اکنون گرفتار می‌شود که تصور می‌کند جهان از زمان تولد او آغاز شده است.

باستان‌شناسی این خودبزرگ‌بینی ناخواسته را به چالش می‌کشد. به ما یادآوری می‌کند که پیش از ما مردمانی در همین دشت‌ها و کوهستان‌ها زیسته‌اند؛ با محیط خود سازگار شده‌اند، فناوری آفریده‌اند، شبکه‌های ارتباطی ساخته‌اند، مهاجرت کرده‌اند، جوامعشان دگرگون شده و گاه فروپاشیده‌اند. هیچ تمدنی از آسمان نیفتاده و هیچ جامعه‌ای بیرون از تاریخ شکل نگرفته است. باستان‌شناسی به ما می‌آموزد که انسان، موجودی تاریخی است؛ نه به این معنا که گذشته زنجیری بر پای اوست، بلکه از آن رو که شناخت ریشه‌ها و مسیرهای تحولش، امکان فهم بهتر انتخاب‌های امروز را فراهم می‌کند.

اهمیت باستان‌شناسی در ایران، به سبب جایگاه تاریخی و جغرافیایی این سرزمین، ابعادی ویژه دارد. ایران سرزمینی است که تاریخ آن را نمی‌توان به یک سلسله شاهان، یک زبان، یک دین، یک قوم یا یک روایت سیاسی فروکاست. این سرزمین، در طول هزاران سال، صحنۀ هم‌زیستی و برخورد جوامع گوناگون، شکل‌گیری سنت‌های فرهنگی، جابه‌جایی جمعیت‌ها، پیدایش ساختارهای سیاسی و تحول شیوه‌های معیشت بوده است.

از دشت‌های خوزستان و شهرهای عیلامی تا سکونتگاه‌های عصر آهن در زاگرس، از مراکز شهری فلات مرکزی تا استقرارگاه‌های شمال‌شرق ایران، هر گوشه از این جغرافیا بخشی از داستانی بزرگ‌تر را در خود نگه داشته است.

باستان‌شناسی ایران، بنابراین، صرفاً پژوهش درباره آثار کهن یک کشور امروزی نیست؛ مطالعه تاریخ شکل‌گیری و تحول جوامعی است که در جغرافیایی پیچیده و در پیوند با جهان پیرامون خود زیسته‌اند.

ایران تاریخی، پیش از آنکه مفهومی در مرزهای سیاسی امروز باشد، واقعیتی متکثر از ارتباطات، تفاوت‌ها و پیوستگی‌های فرهنگی بوده است؛ واقعیتی که شناخت آن بدون پژوهش میدانی، گاه‌نگاری دقیق و تحلیل علمی شواهد مادی ممکن نیست. در این میان، باید مراقب یک سوءتفاهم جدی بود.

باستان‌شناسی قرار نیست برای ما شناسنامه‌ای قهرمانانه جعل کند؛ قرار نیست ثابت کند که نیاکانمان همیشه از دیگران داناتر، نیرومندتر یا متمدن‌تر بوده‌اند. اگر هر یافته به شاهدی برای برتری قومی یا سیاسی امروز تبدیل شود، دیگر باستان‌شناسی در کار نیست؛ گذشته به ابزاری برای تأیید پیش‌داوری‌های معاصر بدل شده است.

گذشته، ملک شخصی هیچ ملت و ابزار تبلیغاتی هیچ ایدئولوژی‌ای نیست. ارزش علمی یک محوطۀ باستانی به آن نیست که حتماً نام پادشاهی مشهور را از زیر خاک بیرون بیاورد یا با یکی از روایت‌های محبوب ما سازگار باشد.

گاهی یک لایۀ استقراری کم‌رمق، یک شیوه سفالگری، تغییری در الگوی تدفین یا دیواری خشتی که در نگاه نخست چندان چشمگیر نیست، بیش از صدها صفحۀ ستایش‌نامۀ شاهان در شناخت زندگی واقعی انسان‌ها به کار می‌آید.باستان‌شناسی، به‌ویژه در مطالعه دوره‌هایی که اسناد مکتوب اندک، پراکنده یا متأخرند، اهمیتی تعیین‌کننده پیدا می‌کند.

در بررسی عصر آهن ایران و جوامعی که در شکل‌گیری قدرت‌های سیاسی ماد و دیگر ساختارهای منطقه‌ای نقش داشته‌اند، نمی‌توان صرفاً به روایت‌های متأخر متون کلاسیک تکیه کرد. باید به سراغ شواهد مادی رفت، توالی استقراری را شناخت، گاه‌نگاری را آزمود، یافته‌های سفالی را مقایسه کرد و میان آنچه می‌دانیم و آنچه صرفاً گمان می‌کنیم، مرز گذاشت. محوطه‌ای چون هگمتانه، تنها مکانی برای بیرون کشیدن بقایای شهری کهن از دل خاک نیست؛ عرصه‌ای برای آزمودن روایت‌های تاریخی، بازنگری در گاه‌نگاری‌ها و بازسازی مستند روند شکل‌گیری و تحول یکی از مراکز مهم تاریخ ایران است.

مسئله آن نیست که یافته‌های تازه را به‌زور در چارچوب روایت‌های پیشین جا بدهیم؛ مسئله آن است که ببینیم شواهد تازه چه چیزی به شناخت ما می‌افزایند و کدام برداشت‌های پیشین را نیازمند بازنگری می‌کنند.

باستان‌شناسی، پیش از آنکه هنر یافتن پاسخ باشد، انضباط درست پرسیدن است.این دانش چگونه به فرهنگ‌ها و مردمان در شناخت خویش کمک می‌کند؟ جامعه‌ای که گذشته‌اش را با روش علمی می‌شناسد، امکان بیشتری دارد تا میان میراث تاریخی و افسانه‌های هویت‌ساز تمایز بگذارد؛ تنوع درونی خود را بپذیرد؛ سهم جوامعی را که کمتر در روایت رسمی دیده شده‌اند بازشناسد و به جای ساختن هویتی شکننده بر پایه انکار دیگران، بر شناختی پیچیده‌تر و صادقانه‌تر از خویشتن تکیه کند.

خودشناسی تاریخی، الزاماً به معنای یافتن اجدادی یکدست و روایتی بی‌وقفه از گذشته تا امروز نیست. چه‌بسا ارزشمندترین دستاورد پژوهش باستان‌شناختی، آشکار کردن گسست‌ها، تفاوت‌ها، جابه‌جایی‌ها و تأثیرپذیری‌های متقابل باشد.

فرهنگ‌ها در خلأ شکل نمی‌گیرند؛ در تماس با یکدیگر دگرگون می‌شوند، عناصر تازه می‌پذیرند و سنت‌های پیشین را به شیوه‌هایی نو بازآفرینی می‌کنند.

پذیرش این پیچیدگی، نه تهدید هویت فرهنگی، بلکه نشانه بلوغ در شناخت آن است. این شناخت نباید در دانشگاه‌ها و گزارش‌های تخصصی محصور بماند. محوطه‌های باستانی، موزه‌ها و میراث فرهنگی، اگر درست حفاظت و معرفی شوند، می‌توانند پیوند میان پژوهش علمی و زندگی عمومی را برقرار کنند.

کودکی که در موزه با ابزارهای انسان پیشاتاریخی روبه‌رو می‌شود، تنها با شیئی کهن آشنا نمی‌شود؛ درمی‌یابد که انسان بودن، تاریخی طولانی از تجربه، آزمون و آموختن دارد. جامعه محلی نیز با شناخت ارزش محوطۀ باستانی پیرامون خود می‌تواند آن را نه مانعی در برابر توسعه، بلکه بخشی از سرمایه فرهنگی و امکان توسعه پایدار خود بداند.

البته چنین پیوندی خودبه‌خود پدید نمی‌آید. باستان‌شناسیِ جداافتاده از مردم، میراثی که فقط در اختیار متخصصان بماند و حفاظتی که نیازهای جوامع محلی را نادیده بگیرد، نمی‌توانند تمام ظرفیت اجتماعی این دانش را بالفعل کنند.

میراث فرهنگی زمانی زنده است که مردم در شناخت، حفاظت و روایت آن سهم داشته باشند؛ نه اینکه صرفاً تماشاگر اشیایی باشند که دیگران معنایشان را برایشان تعیین می‌کنند.

باستان‌شناسی در روزگار ما مسئولیتی فوری‌تر نیز دارد: حفاظت از شواهدی که نابودی‌شان جبران‌ناپذیر است. هر محوطه تخریب‌شده، هر لایه استقراری که بدون ثبت و کاوش علمی از میان می‌رود و هر شیء تاریخی که از بافت اصلی خود جدا می‌شود، بخشی از امکان شناخت گذشته را برای همیشه کاهش می‌دهد.

شیء باستانی فقط آن چیزی نیست که در ویترین دیده می‌شود؛ جایگاه آن در لایه، ارتباطش با دیگر یافته‌ها و موقعیتش در ساختار استقرار نیز بخشی از اطلاعات علمی آن است. با تخریب بافت باستان‌شناختی، گاهی مهم‌ترین بخش سند از میان می‌رود، حتی اگر خود شیء باقی بماند. از همین رو، دفاع از باستان‌شناسی دفاع از تجمل فرهنگی نیست؛ دفاع از حق نسل‌های آینده برای شناخت گذشته‌شان است.

جامعه امروز مالک مطلق میراث گذشتگان نیست؛ امانت‌دار آن است و وظیفه دارد نه‌تنها آثار مادی، بلکه دانش حاصل از پژوهش علمی را نیز به آیندگان بسپارد و سرانجام، شاید مهم‌ترین درس باستان‌شناسی فروتنی باشد. خاک یادآوری می‌کند که هیچ قدرتی جاودانه نیست، هیچ شهر و تمدنی از دگرگونی مصون نمی‌ماند و هیچ روایت انسانی را نمی‌توان بی‌نیاز از بازنگری دانست.

آنچه امروز استوار و بدیهی پنداشته می‌شود، روزی ممکن است به لایه‌ای در زیر پای آیندگان تبدیل شود؛ لایه‌ای که آنان با دقت بررسی خواهند کرد تا دریابند مردمان این روزگار چه کسانی بودند، چگونه زیستند و چه بر سر جهان خود آوردند. در روز جهانی باستان‌شناسی، سخن فقط از گذشته نیست؛ سخن از مسئولیت انسان در برابر اکنون و آینده نیز هست.

باستان‌شناسی به جوامع کمک می‌کند خود را بهتر بشناسند، اما نه با ساختن تصویری دلخواه از خویش؛ بلکه با مواجهه‌ای صبورانه، انتقادی و مستند با شواهدی که گاه خوشایندند و گاه تمام تصورات پیشین را برهم می‌زنند.

خاک، اگر درست از آن پرسیده شود، پاسخ‌هایی در خود دارد؛ اما هیچ‌گاه همه پاسخ‌ها را یک‌جا و بی‌نیاز از اندیشه در اختیار نمی‌گذارد. از همین رو، باستان‌شناسی به صبر، دقت، تردید علمی و آمادگی برای بازنگری نیاز دارد. یافته‌ای تازه می‌تواند فرضیه‌ای دیرپا را فرو بریزد؛ گاه‌نگاری‌ای نو می‌تواند جایگاه یک محوطه را در تاریخ دگرگون کند؛ و پیوندی که میان دو مجموعۀ ظاهراً نامرتبط از شواهد کشف می‌شود، ممکن است دریچه‌ای تازه به شناخت گذشته بگشاید.باید کاوید، باید سنجید، باید تردید کرد و دوباره پرسید.

باستان‌شناسی از ما نمی‌خواهد گذشته را به هر قیمتی دوست بداریم؛ از ما می‌خواهد آن را بشناسیم. نه برای آنکه در گذشته زندگی کنیم، بلکه برای آنکه اسیر روایت‌های ساده‌انگارانه از آن نباشیم؛ نه برای آنکه تاریخ را به ابزاری برای اثبات برتری خود تبدیل کنیم، بلکه برای آنکه جایگاه خویش را در تاریخ پیچیدۀ انسان دریابیم.

شاید پاسخ نهایی به این پرسش که چرا هنوز باید باستان‌شناسی کرد، همین باشد: برای آنکه انسان، پیش از آنکه درباره گذشته‌اش حکم صادر کند، فرصت داشته باشد آن را بشناسد و پیش از آنکه آینده‌اش را بسازد، بداند بر شانه‌های چه تاریخ پیچیده و شگفت‌انگیزی ایستاده است.

انتهای پیام/

کد خبر 1405072702807
دبیر مرضیه امیری

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha